گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟
عراقی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
در پست ۷۹ در جمله ای نوشتم که تحمل نوشتن یک موضوعی را ندارم. حال حالتی از آن را در داستانی از نویسنده ی محبوبم یافته ام:
وقتی دوست ساده ای که شاید خاصه به سبب همین سادهدلیاش دوستش میداریم ناگهان هوس کند در پوست بصیرت فرو رود، دیگر چنگی به دل نمیزند.
بانوی میزبان | فیودور داستایِفسکی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
در سایت خبر آنلاین نظر خواهی انجام شد به این شکل:«شما نظر بدهید/راهکار پیشگیری از رشد نامتعارف قیمت خودرو چیست؟»
نظری که بیشترین مثبت- که یعنی تایید- را گرفت:«نظر ما الان دقیقا چه اهمیت و ارزشی داره؟»
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
هر مطلبی که مینویسم، میبینم سیاسی است و منصرف میشوم. اصولا سیاست آنقدر اهمیت ندارد و زودگذر است. باید عمیق تر و انسانی تر نوشت. یا مثلا آهنگ و فیلم ساخت. غوطه زدن در برکه ی سیاست جز آلودگی به همراه ندارد. باید رودی جاری و زلال برای شنا انتخاب کرد. مثل شعر، مثل عشق.
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
آن نه تنهاست که با یاد تو انسی دارد
[تا نگویی که مرا طاقت تنهایی هست]
حضرت سعدی -رحمه الله-
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی
«وقتايى كه به نظرم اوضاع خرابه و كارى غير از صبر كردن ازم برنمياد، كتاب مى خونم، فيلم مى بينم، با عزيزانم معاشرت مى كنم و مى خوابم.»
رامبد جوان
برچسب:
نویسنده: پرهام خلیلی